سفارش تبلیغ
صبا


























دنیای سیاه من

پشت دریا جایی نیست...

                    چیزی نیست...

                        شهری نیست...

       نه کسی هست ...

              که دل بر دل گرمش بندی...

                     نه نگاهی که به آن آویزی...

           من به چشمان خود این را دیدم...!

                               سفری کردم،

                                           به بلندای زمان...

                       از لب ساحل سرد...

                                    پی آن شهر غریب...

                   کوله بارم همه از عطر محبت،

                                                        خوشبو...!

        دستم از هر منمی بود خالی...

                                             - همچنان می راندم –

                 پی آن خواب و خیال...

                    پی آن شهر، دویدم با عشق...!

                         پشت دریا هیچ نیست !

                 جای تو خالی نیست ...!

               پشت دریا ، دستی ،

                   چشمی ،

                              و نه حتی نیمه نگاهی ،

                                  منتظر قلب تو نیست ...

             قایقت را بگذار ...!

                          لب ساحل بنشین ...

                                     و بخند بر سادگی ات!!!

               نه در این ویرانه ...

                                 نه در آن آبادی...

     هیچ کس منتظر قلب تو نیست...

پشت دریا هیچ نیست...

چیزی نیست...

  شهری نیست...

    تو بمان در ساحل...

          تو آن قلب سپید !

نه به افق ها دل خوش کن ...!

نه بر ظلمت دیروز بنگر ...!

تو بمان در امروز ...

 تو بمان در ساحل...

 پشت دریا هیچ نیست...!

 


نوشته شده در پنج شنبه 89/6/4ساعت 4:20 عصر توسط آرتیمیس نظرات ( ) |

وقتی یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه ....بدون که کار از کار گذشته و تو عاشق شدی....

طوری میشی که قلبت فقط و فقط واسه عشق میتپه...

چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن...

همه چی با یه نگاه شروع میشه..این نگاه مثل نگاهای دیگه نیست..یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن....

محو زیبایی نگاهش میشی، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس میکنی، نه اصلا میذاریش تو یه صندوق درش رو هم قفل میکنی تا دست کسی بهش نرسه...

حتی وقتی با عشقت رو یه سکو میشینی و واسه ساعتهای متمادی باهاش حرف نمیزنی، وقتی ازش دور میشی احساس میکنی قشنگ ترین گفتگوی زندگیتو با کسی داری از دست میدی!

میبینی کار دلو؟

شب می آی بخوابی مگه فکرش میذاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و جدال طولانی با خودت چشماتو رو هم میذاری ولی همش از خواب میپری...ازچیزی میترسی...

صبح که از خواب بیدار میشی نه میتونی چیزی بخوری و نه میتونی کاری انجام بدی، فقط و فقط اونه که توی ذهنت قدم میزنه....

به خودت میگی : ای بابا! از درس و زندگی افتادم! آخه من چمه؟!

راه می افتی تو کوچه و خیابون هرجا میری هرچی که میبینی فقط اونه....انگار همه چی از بین رفته و فقط اونه که مونده!

وقتی با اونی مثل اینه که تو آسمونا سیر میکنی گرچه اون نه نگات میکنه و نه باهات حرف میزنه!

آخه خاصیت عشق همینه....آدم ور عاشق میکنه و بعد لش میکنه به امون خدا! وقتی باهاته همش سرش پایینه....

تو دلت میگی: تو رو خدا فقط یه بار نیگام کن...آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده!

بد جوری بهش عادت کردی....یه روز بهت میگه میخواد ببینتت

سر از پا نمیشناسی! حتی نمیدونی میخوای چی کار کنی...

فقط دل شوره داری چون دیشب خواب دیدی همش از دستت فرار میکنه...

وقتی میبینیش با لبخند بهش میگی که خوشحالی که میبینیش...

ولی اون...

سرش و بلند میکنه و تو چشات زل میزنه...

بهت میگه امروز اومدم بهت بگم بهتره فراموشم کنی....

دنیا رو سرت خراب میشه...

بهش میگی من...من...من

از جاش بلند میشه و دستتو میبوسه و میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت داره و برای همیشه ترکت میکنه...

.میگه اون دیگه نمیتونه چون کارای دیگه داره و سرش شلوغه و...اما تو هیچ کدوم از دلیلاشو نمیشنوی....

دیگه قلبت نمیتپه و خون تو رگات جاری نمیشه...

یهیی صدای شکستن یه چیزی میاد...

دلت میشکنه و تکه ها ی شکستش رو زمین میریزه...

دلت میخواد گریه کنی اما....

سرتو میندازی پایین و زیر لب زمزمه میکنی چرا؟! اون میگه...چون دوستت دارم...

بهت میگه فهمیدی چی گفتم؟! میگی آره....تسلیم میشی....

انگشتری رو که تو دستته در میاری و بهش میدی و میگی ماله تو....

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه.... میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشات نگاه میکنه و....

بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشاتو باز کنی....

آخه اگه باز کنی باید دنیای بدون اون رو ببینی...

وبرای همیشه یه دل شکسته باقی میمونی

دل شکسته یی که تنها درد چاره ش تویی...

پ.ن 1 این خوب خوبشه....بعضی وقتا میپرسی چرا میگه چون دوستتت ندارم...

پ.ن 2 یه سؤال: چرا دنیا این قدر بی رحمه؟!


نوشته شده در شنبه 89/5/30ساعت 3:24 عصر توسط آرتیمیس نظرات ( ) |

 

عاشق تر از قبلم بمون تو پیشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

عاشق شدن خوبه اگه عشق تو باشه

تنهام نذار تا بی تو دنیام از هم نپاشه

از من نگذر نمیتونم

چون وابسته س به تو جونم

محتاجم به نفس هات

آخه دور از دستات تو زندونم...

هی... نمیدونی چه خبره دلم

نمیتونم حرفامو یه نفرو بگم

حق داری بری برو من که جای تو نیستم

داری فکر میکنی که دیگه من مال تو نیستم؟!

کاش میشد چشمارو بست، باز کرد و

به راحتی به روزهای قبل بازگشت

ماها کنارهم بدون هیچ درد و رنجی

غصه ای نبود و نه جر و بحثی

چیه؟ میخوای بهم بگی باورش سخته؟!

کیه؟ اون که کنارتو تا تهش هستش؟!

اون که دیوونته مثه نفس نزدیکه به تو

میگه با تو بودن درداشو تسکینه یهو....

نزدیک اگر باشی غرق تو میشم

دور از چشات هرگز آروم نمیشم

از غم دلم دوره آخه تویی امیدم

دیگه دوریت محاله واست جونمو میدم

از من نگذر نمیتونم

چون وابسته س به تو جونم

محتاجم به نفس هات

آخه دور از دستات تو زندونم

آخه دور از دستات تو زندونم

...

 

پ ن 1:‏طبق اعتراضات شدید دوستان آپ قبلی رو حذف کردم....!!!با عرض معذرت از عسل جون و آقا نوید که نظر گذاشته بودن.....واقعا ببخشید!


نوشته شده در سه شنبه 89/5/26ساعت 1:5 عصر توسط آرتیمیس نظرات ( ) |

 

تا حالا این حس رو تجربه کردی... 

دیدی که چه حس قشنگیه... 

تا حالا دلت خواسته که همیشه و همه جا در کنار یکی  

باشی... 

تا حالا دلت خواسته به کسی بگی دوستت دارم... 

تا حالا دلت خواسته خودت رو برای کسی فدا کنی... 

تا حالا شبها  وقتی همه خوابن  تو خلوت خودت   

به خاطر وجود کسی گریه کردی... 

تا حالا خدا را به خاطر خلقت کسی ستایش کردی... 

آره!! ؟؟؟ 

به این میگن عشق...!!! 

حس قشنگیه! نه؟

 

 


نوشته شده در چهارشنبه 89/5/20ساعت 2:2 عصر توسط آرتیمیس نظرات ( ) |

 

نیشخند می زدی

تیغ را نشانت دادم و گفتم : باشد تمامش می کنم!

سیگار سومت را از جایش در آوردی

آتش زدی و به لب گذاشتی

انگار هیچ چیز برایت هیجان انگیزتر از صحنه مرگم نبود

آنقدر آرام بودی که خیال کردم خوابی...

پک محکمی زدی و گفتی

پس چه شد؟ آن همه لاف زدی که خودم را می کشم

بکش... منتظرم!

دست هایم می لرزید

نه از ترس مرگ، بلکه از تیزی حرفهایش

چشم هایت را به دستانم دوخته بودی

سیگار چهارم را به آتش کشیدی و هنوز به لب نبرده گفتی

می خواهی تا کی منتظر بمانی؟

حوصله ام را سر بردی لعنتی، تمامش کن باید بروم

وجودم در خلسه ای فلسفی فرو رفته بود

می دانستم سنگدل است

اما...

از مرز آن هم گذشته بود، انگار...

کم کم می فهمیدم که کاسه صبرش لبریز شده

همان الان ها بود که سرم فریاد بکشد

سیگارش را خاموش کرد

آمد و جلوی من ایستاد و زل زد به مردمک هایم

دستش را جلوی چشمانم گرفت و گفت

ببین... راحت است. فقط لحظه ای می سوزد و بعد تمام.

تیغ از دستم سر خورد و افتاد

خم شد

فلز سرد را بلند کرد و آهسته گفت

چرا بهتت زده؟ نمی توانی؟

سرم را به علامت نهی تکان دادم و اشک از گوشه پلکم لغزید

نیشخندش باز تر شد و چشمانش خیس تر!

زیر لب زمزمه کرد

باشد، خودم برایت تمامش می کنم...

 

 

 

 

 

 

پ ن 1: همه دوستام با هم شمال بودن اما من نتونستم برم منم شمال میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

 

پ ن 2: نمیدونم چرا ولی من این متن بالارو خیلییییییییییییییییییییییییی دوست دارم!

 


نوشته شده در جمعه 89/5/15ساعت 6:9 عصر توسط آرتیمیس نظرات ( ) |

شده تا حالا کسی کنی دلت میخواد فقط گریه کنی؟!

گریه کنی شاید دردات کم بشه...

اما نتونی...

نه این که نتونی... چرا اتفاقا خوبشم میتونی

اما نمیشه...یا نمیذارن

اون قدر چشم نگات میکنه که خودت از گریه کردن پشیمون شی....

شده تاحالا عاشق کسی بشی که هیچ احساسی نداره؟

قلبش از سنگ هم سنگ تره...

دلت بخواد باهاش دردودل کنی اما...

اون بهت توجه نمیکنه..

اولش این جوری نبوده...

اولش اونم دوست داشت...

براش مهم بودی...

تنها جایی که آروم میشدی...بغل اون بود...

بهش وابسته بودی...

اما مجبور شدی ازش جدا شی...

حتی لحظه های آخر داشتی تو بغل اون گریه میکردی...

اون سعی داشت بهت دلداری بده...

میگفت...اشکالی نداره...بازم با هم میمونم...

به هم زنگ میزنیم...

با هم حرف میزنیم...

تو ی ساده هم به حرف هاش دل خوش کرده بودی...

آروم شدی با حرفاش...

اما کاش میفهمیدی اونا همش حرف بود...

تا مدتی همه چی خوب بود..

اما...

همه چیز تموم شد...

حدوده یه ماهه ازش بی خبری...

تنها دل خوشیت حرف دوستاته که اونو دیدن و میگن خوبه...

دلت واسه دستاش تنگ شده...

واسه چشماش...

واسه بغلش...

اما اون نمیفهمه....

اون فقط خودش رو میفهمه...

میگه بی احساس نیست اما...

تو میدونی بی احساس تر از اون تو دنیا وجود نداره...

هر شب خوابشو میبینی...

دیگه خسته شدی...

اما کسی نیست...

همش تو خیالت باهاش حرف میزنی...

دیگه خسته شدم از این روزها...

خسته شدم از این که فقط تو فکرم باشه...

از این که....تنهام

نمیدونی چه خبر دلم...

دلم میخواست این متنو میخوندی بعدش

یکم به خودت میومدی

میفهمیدی یکی هست که دوستت داره

بهت وابسته س

شاید این متنو بخونی اما منو نمیشناسی...یعنی میشناسیا اما نمیدونی من همونم

منی که هر روز میدیدیم ...

منی که دوست داشتی تو بغلت گریه کنم...

منی که به ظاهر دوستم داشتی...

دلم برات تنگ شده هام یادته؟

یادته بهت میگفتم دوستت دارم؟

یادته تنها دل خوشیم بودی؟

یادته یه روز با هم بودیم؟

هه....نمیدونم چرا اینا رو میگم وقتی میدونم برات مهم نیست!

خودتم عاشق بدی اما هیچ وقت معنی عشقو نفهمیدی...

فقط یه چیز...

عزیز دوست داشتنی....دلم خیلی برات تنگ شده...

تقدیم به کسی که....


نوشته شده در یکشنبه 89/5/10ساعت 3:41 عصر توسط آرتیمیس نظرات ( ) |

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد...

نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را دیدم...

 نگاهم کرد دل به او بستم نگاهم کرد...

 ولی بعد ها فهمیدم که فقط نگاهم می کرد!


نوشته شده در شنبه 89/5/9ساعت 11:55 صبح توسط آرتیمیس نظرات ( ) |

 گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

 و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد؟ افسوس

 

 


نوشته شده در شنبه 89/5/2ساعت 12:10 عصر توسط آرتیمیس نظرات ( ) |

هیچوقت فکر نمیکردم به جرم عاشقی اینگونه مجازات شوم دیگر کسی به سراغم نخواهد آمد

 قلبم شتابان میزتد

 شمارش معکوس برای انفجار در سینه ام

و من تنهایی خود را در آغوش میکشم..

تنها مانده ام

زل زدم, خیره شدم, پلک زدم, محو شدم

یک نفر عشق مرا در دلش آغاز نکرد...


نوشته شده در چهارشنبه 89/4/30ساعت 9:16 عصر توسط آرتیمیس نظرات ( ) |


Design By : Pichak